en_US
en
off
Mobile View
Desktop View
 

Powered By Mega Holdings

بهارستان
1313

بسم الله الرحمن الرحیم

Lاست،که چون فرزندش ضیا الدین یوسف به اموختن فنون ادب اشتغال داشت. این کتاب را برای وی فراهم اورد و به نام سلطان حسین بایقرا نمود.عبارات کتاب بهارستان بسیار ساده و شیرین است و در میان اثار منثور دری مقام شامخ دارد.همان گونه که تذکر یافت.این کتاب مشتمل بر مطالب اخلاقی عالی و دستور های سودمند برای سود مند برای زنده گانی است.قطعه های تاریخی ان نیز مطالبی مفید دارد،که در روشن شدن احوال شعرا و عرفا کمک میکند.بهارستان سخن منظوم بیشتر دارد،نظر به گلستان سعدی.سجع و تکلف به وفور در ان دیده میشود.در روضه ششم ان پاره یی از مطایبات  وجود دارد که خواننده را از سلیقه تربیتی مولانا جامی به شگفتی می اورد.


:نحوه قصه پردازی و تمثیل در بهارستان
همانطوری که گفته شد، در کتاب بهارستان برای ذهن نشیین شدن مطالب و بیان درست و واضع ان، حکایت ها و تمثیل های زیاد ارایه شده است. این تمثیل ها و قصه پردازیها با زیور منطق و حلیه عقل اراسته شده است.موضوعات با بیان تشبیهات، کنایه ها و استعارات ادبی به صورت دلنشین تمثیل و صحنه ارایی گردیده است. این همه خوبی ها و ویژگی ها ارزش تربیتی و اموزشی این اثر گرانبها را بالا برده و بیانگر شهکاری های جامیست.
حکایتی از بهارستان:
طاووسی و زاغی در صحن باغی جمع شد و عیب و هنر یکدیگر را دیدند.طاووس به زاغ گفت: این موزه سرخ که به پای تو است لایق اطلس زرکش و دیبای منقش منست،همانا ان وقت که از شب تاریک عدم، به روز روشن وجود می امد ایم، در پوشیدن موزه غلط کرده ایم. من موزۀ کیمخت سیاه ترا پوشیدم و تو موزۀ ادیم سرخ مرا
زاغ گفت: حال بر خلاف اینست. اگر خطایی رفته است،در پوشش های دیگر رفته است،باقی  خلعت های تو منا سب موزۀ منست. غالبا در ان خواب الوده گی،تو سر از گریبان من بر زده ای و من از گریبان تو. در ان نزدیکی کشفی سر به جیب مراقبت فرو برده بود و آن مجادله و مقاله را میشنود،سر بر آورد که ای یاران عزیز و دوستان صاحب تمیز این مجادله های بی حاصل را بگذارید و از این مقالۀ بلا طایل دست بدارید،خدای تعالی همه چیز را به یک کس نداده و زمام همۀ مرادات در کف یک کس ننهاده. هیچ کس نیست که وی را ویژه گی خاص داده که دیگران را نداده است و در وی خاصیتی نهاده که در دیگران ننهاده،هر کس را به دادۀ خود خرسند . باید بود و به یافته خود خشنود




قطعه
بردن حسد از حال کسان طور خرد نیست
زنهــــار کـــه از طور خــرد دور نبــاشی
از خلق طمع، همچو حسد مایۀ رنــج است
بگسل طمع از خــلق که رنــجور نبـــاشی

I  LOVE



AFGHANISTAN

:حکایت دوم
گژدمی با زهر زیان رسان در نیش و تیر نا پاک در تیردان، راه سفر شد؛ به لب آب پهناور رسید؛خسته و افسرده بود و نشست.نه می توانست که عبور کند و نه می توانست که باز گردد. سنگ پشتی این حالت را به وی دید. بروی مهربانی نمود. بر پشت خودش سوار ساخت و خود در آب انداخت و کسانی که شنا می کردند به هر طرف پرا گنده شدند. در ان وقت صدای به گوشش رسید که گژدم چیزی بر پشت وی میزند. سوال کرد که این چی آوازی است؟ جواب داد: که این آواز نیش است که بر پشت تو میزنم. هر چند میدانم که بر اینجا کار نمیکند؛ اما تأثیر خود را هم  نمیتوان گذاشت. سنگ پشت با خود گفت:هیچ کاری نمی توانم بکنم  که این بد سرشت را از این خوی بداش برهانم و نیکو سرشتان را از آسیب وی ایمن گردانم به آب فرو رفت، وی را موج دریا ربود و به جایی برد که گویا هرگز نبود.


پایان